X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 1 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 12:54 ق.ظ

 

به خاطر نسل خود ام که هر چند در تنِ خود ترکشِ خمپاره ندارند، اما ساقه ی ِ نهالِ سبزِ جوانی شان با تبرِ سنگین و زنگ زده یِ تحجر زخمی ست. و دیگر تقدیم به تمامِ جان هایِ عاشقی که قلبِ جوان شان در تنی پنهان زیرِ زخم هایِ کهنه و بی پیر، همچنان بی وقفه می تپد...

«دیوار»

خود اش هم نمی دانست که چگونه می تواند نزدیکیِ خطر را احساس کند. شاید خویشاوندیِ دوری با اسب یا مرغ و خروس داشت. تا به حال با چشم هایِ خود اش ندیده بود. ولی شنیده بود که اسب ها آمدنِ زلزله را احساس می کنند. یا این که سگ ها وقتی بی موقع پارس می کنند معنی اش این است که کسی قرار است بمیرد. پشتِ کامپیوتر اش نشسته بود و داشت چیز می نوشت که یکهو به دل اش بد افتاد. بعدش هم نفهمید که پدر اش در زده و او نشنیده و حالا چند دقیقه است که درست در چند قدمی اش ایستاده و دارد نوشته هایش را مو به مو می خواند. تا سرانجام جلوتر آمد و شانه های نحیف و لاغر اش را با دست هایِ استخوانی اش محکم فشرد. جا خورد و قبل از این که فرصتِ فکر کردن به چیزی را داشته باشد، دست هایش گوشی را از گوش اش برداشتند. موسیقی قطع شد. صورتِ سنگیِ پدر اش مثلِ سنگِ مذاب شل شده بود و داشت آرام روی صورت اش سُر می خورد. جرأت نکرد به چشم هایش نگاه کند. 

 

- سلام

- تو چی می نویسی صبح تا شب؟

- هیچی داشتم.. چیزِ خاصی نمی نوشتم 

 

می دانست که گیر افتاده است. هر چه می گفت فایده ای نداشت. فقط دل اش می خواست تنها باشد. 

 

- من باید بدونم تو چی می نویسی. باید همشو بدی بخونم

- چرا اینجوری نگا می کنی؟ این نوشته ها خصوصین. آدم حق نداره چیزِ خصوصی داشته باشه؟

- چرا داره. ولی تو پسرِ منی. باید بدونم این نوشته هارو کی می خونه. من مسئولیت دارم. 

 

کار را خراب تر کرده بود. نباید حساس اش می کرد. می شد خیلی راحت یکی دو تا نوشته راجع به پائیز و مدرسه بدهد که او بخواند و قائله ختم شود. ولی این حرف ها که تمامی نداشت. از خیلی وقتِ پیش باید به فکر می افتاد. آن وقت ها که سر اش داغ بود و بحث هایِ تند و تیز می کرد و به همه چیز می پرید. حالا دیگر دیر بود. نگاه ها زیادی سنگین شده بود. دیگر حتی به زور هم نمی شد لبخند زد. 

 

- پس یادت نره. هر چه زودتر یه نسخه از نوشته هاتو میدی بخونم

- بهت میدم. ولی بایدی نیست. دلم می خواد که بدم. 

 

هر چه زور زد نتوانست ازین بهتر حرف بزند. آخر او هم دل اش خیلی پر بود. کم که نکشیده بود. حالا هم که باید مثلِ مجرم ها جواب پس می داد. همیشه می دانست که بالاخره کار به این جا می کشد. از همان روزی که سرِ هم داد زدند و او ساعتِ یازدهِ شب از خانه بیرون زد و تا دیر وقت برنگشت. بعد اش فقط سکوت بود. سکوتِ سنگینی که هر از گاهی نیش و کنایه ای، تلخی اش را صد برابر می کرد. همه ی این فکرها با یک عالمه کوفت و زهر مارِ دیگر یک دفعه مثلِ آوار تویِ سر اش خراب شدند. طاقت نیاورد. پدر هنوز در را پشتِ سر اش نبسته بود. 

 

- بابا! صبر کن کارِت دارم

- خسته ام می خوام بخوابم. بزار برایِ بعد

- نه همین الان

- پاشو بیا تو این اطاق. لیلا خوابیده. سینا رو هم بیدار می کنی 

 

خود اش هم نمی دانست چه می خواهد بگوید. مگر تویِ این سال ها کم گفته بود؟ با هر زبانی هم که می شد گفته بود. خلاصه هر شعری که بلد بود خوانده بود و حالا فقط بغض بود، که انگار دیگر نمی توانست تاب بیاورد. وقتی به این همه سال فکر می کرد می ترسید که دیوانه شود. این همه شب بیداری مگر الکی بود؟ سکوت مثلِ بختک افتاده بود رویِ سینه اش و دیگر نفس اش بالا نمی آمد. نفهمید کِی از رویِ صندلی بلند شده و به اتاق رفته بود. 

 

- بیا بشین این جا

- نه همین طوری سرپا راحت ترم

- بیا بشین میگم. مگه نمی خوای حرف بزنی؟

- سرپام میشه حرف زد. همین جا خوبه. میخوام روبروت باشم. راحت تر می بینمت

- خوب بگو ببینم دیگه چته 

 

آیا این پدر اش بود که حالا این قدر سخت و سرد و فرسوده روبروی اش نشسته بود؟ سفیدیِ چشم هایش زردِ زرد شده بود. شک و ناامنی در نگاه اش موج می زد. شاید هم ترسیده بود. ازین که نکند بچه اش واقعاً کافر شده باشد و او نتواند فردایِ قیامت جواب پس بدهد. برایِ یک لحظه با تمامِ وجود دل اش خواست که زمان به عقب برگردد. آن وقت خیلی زودتر ازین ها لال می شد. فکر اش را هم نمی کرد که کار تا به این جا بیخ پیدا کند. نگاهِ پدر کم کم داشت بی تاب می شد که گفت: 

 

- بابا فکر نمی کنی خیلی داری تند میری؟

- اتفاقاً خیلی هم کند رفتم. خیلی جلوت کوتاه اومدم

- یعنی تا امروز فقط داشتی تحمل ام می کردی؟

- آره

- نباید این کارو می کردی. من فکر می کردم که برام حقِ زندگی قائل شدی

- نباید می کردم؟ 

 

پدر بلند شد. چشم هایِ کِدر اش خیس شده بود. انگار تمامِ خستگی و بیچارگیِ پنجاه ساله اش با همین یک جمله یک جا رویِ سر اش خراب شده بود. سعید تنها بازمانده یِ گذشته ی سیاه اش بود. حالا تویِ روی اش ایستاده بود و شاخ و شانه می کشید. با برادر اش مو نمی زد. شاید برای همین تا این جا تحمل کرده بود. می ترسید او هم یکی از همین شب ها خود اش را خلاص کند. ولی وحید بیشتر به مادر اش رفته بود. این را همه می گفتند. اما او نمی توانست با دیدنِ سعید از یاد آوریِ گذشته ها فرار کند. شاید برایِ همین بود که زیرِ بار نمی رفت که الا و بلا تو با برادر ات مو نمی زنی. ولی حرف نداشت که وحید به مادر اش رفته بود. شاید به همین خاطر بود که نتوانست مرگِ مادر را قبول کند. از بعد از آن شبی که صدایِ برخوردِ هیکلی را با موزاییک هایِ حیاط شنید، دیگر آدمِ خود اش نبود. همه می دیدند که ذره ذره آب می شود. اما باز هم همان سکوتِ لعنتی راهِ گلویِ همه را بسته بود. همه اش خنده هایِ زورکی بود. 

 

- نه که حالا بیای مثلِ بازپرسا ازم حساب بکشی. اینطوری آدم تکلیفِ خودشو نمی دونه

- تو اصلاً خودت می فهمی چی داری میگی؟

- نه به نظرِ شما من دیوونم. اون کتابایِ ظاله مغزمو فاسد کردن

- صداتو بیار پایین لیلا می شنوه

- من صدام پایینه 

- ببین سعید بزار حرف آخرمو بهت بزنم. من واسه خودم یه اعتقاداتی دارم. نمی تونم ببینم پسرم داره با پولِ من تبلیغِ بی دینی می کنه. حالا تو می خوای بگی عقب موندم. می خوای بگی همه چیزو با هم قاتی کردم. می خوای بگی منطق سرم نمیشه. خوب بگو. من نمی خوام شریکِ تو باشم. تو پسرِ منی. من فردا باید جواب پس بدم. اگر ببینم داری بر ضدِ عقایدم تبلیغ می کنی، به هر قیمتی که شده جلوت وامیسم. 

 

این را که گفت رنگ از رویِ سعید پرید. عرق از سر و رویش می بارید. فقط داشت به یک چیز فکر می کرد. این که واقعاً چطور شد که تویِ این همه کهکشان و منظومه و ستاره و سیاره، الان کار اش به این جا کشیده و شکافی عظیم بینِ او و پدر دهان باز کرده بود که با هیچ فریادی پر نمی شد. سر اش داشت گیج می رفت. هر دو دست اش را گذاشته بود رویِ صورت اش و می لرزید. دست ها این قدر یخ بودند که حتی با آن حالِ جنون هم فهمید که از همیشه خیلی سرد تر اند. اصلاً متوجه نبود که داشت یک ریز تکرار می کرد: 

 

-         - متأسفم. بابا برات متأسفم. متأسفم بابا. متأسفم 

 

حمید دیگر تاب نیاورد. داشت از عصبانیت منفجر می شد. رنگ اش شده بود مثلِ خون. دندان هایش را آن قدر محکم به هم فشار می داد که صدایش به راحتی شنیده می شد. خود اش را کشت تا بدونِ حرف زدن به دستگیره یِ در رسید. 

 

-         - فقط بدون که داری چی میگی. ازین به بعد دیگه هر اتفاقی ممکنه بیفته. 

 

نباید می گذاشت کار این طوری تمام شود. باید کاری می کرد. اما راهِ گلویش بسته بود. بغض داشت خفه اش می کرد. بدونِ اراده به سمتِ در رفت که جلویِ پدر را بگیرد. حتی شده به پایش بیفتد. بگوید که نمی خواهد این همه خونِ دل را که پدر اش این همه سال برایِ بزرگ کردن اش خورده، نادیده بگیرد. بغض اش را رها کرد و به سمتِ آغوشِ پدر دوید. می خواست سر اش را رویِ سینه یِ استخوانیِ او بگذارد و زار زار گریه کند. اما بینِ راه، تنه اش به میزِ توالت خورد و آینه یِ بزرگ اش با سر و صدا از جا کنده شد و تا آمد به خود اش بجنبد به زمین افتاد و با خود اش شیشه ی عطر و خرت و پرت هایِ دیگر را رویِ کفِ سردِ سرامیکیِ اتاق خرد کرد. همه جا پر از تکه هایِ ریز و درشتِ آینه شد که زیرِ نورِ مرده یِ لامپ، که از بس هر شب از رویِ تخت از کنارِ جلدِ کتاب چشم اش به آن افتاده بود دیگر حفظ اش بود، می درخشیدند. بویِ عطرِ خنکی که سال ها بود جز آن چیزی به خود اش نمی زد، با هوایِ آن شبِ سردِ پاییزی، که از لایِ پنجره به داخل می آمد می آمیخت و او را به یاد کودکی اش می انداخت...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo